یکشنبه29آذر94(اندر احوالات پسری)
با سلام به دوستان گلم.چه آنهایی که به یاد ما هستند چه آنهایی که در یاد ما هستند...
قطار زندگی به پیش میرود، روزها و شب ها عمر می گذرد گاهی به شادی گاهی به غم ...
ما کوچک می شویم بچه هامان بزرگتر...بگذریم..
پسرکمان الان یه هفته ای است که دو دندان بالایشان هم جلوس فرمودند. و انگار با روییدن دندان هایشان اسب سرکش شیطنتشان نیز رمیده اند و کلاً دیگر قابل کنترل نمی باشند و در مهمانی آخر هفته کلاً در بغل مامان و بابا بودند یا ما به دنبال ایشان که مبادا دسته گلی به آب دهند. تقریباً تمام کابینت ها یا با قفل بسته شده اند یا با چسب مسدود.
دکوراسیون خانه که لعبتی شده است برای خودش. یه جورایی کولی وار زندگی می کنیم . بنده هم که دیگر خسته از جمع و جور کردن ها شده ام همه چیز رها کردم و سعی نمودم که برایمان مهم نباشد اوضاعی که در آن به سر می بریم.
جدیداً هم کلمه آب به دامنه لغت ایشان اضافه گشته ، همچنین اولین جمله رو یاد گرفته : آب بده. با خواهرشان نیز گاهی به بازی و خنده گاهی به بکش بکش و گریه...
از همه چی بگذریم پسرم خیلی حرف گوش کنه برامون سفره پهن می کنه وقتی هم که سفره رو پاک کردیم می بره سرجاش میزاره.



الان می بینید رو چی وایستاده..
یعنی کلاً هر چی پیدا کنه میره روش وایمیسته... از لگو بگیر تا وسایل خونه.خوب بچه دوست داره قدش بلند باشه 

اینم پسری با خواهری...
البته بخش بازی و خنده...




یکشنبه29آذر94(اندر احوالات پسری)
